مرضيه محمدزاده

183

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

13 - گويا سوگند ياد كرده كه آنان را تارومار سازد ، مانند كينه‌ورى سرسخت يا دشمنى خونخواه . 14 - گروهى در مدينه مدفون گشته‌اند و جمعى به كربلاء و برخى در نجف . 15 - و هم خاك طوس ، و سامرا كه چون بغداد ، دو بدر تابان آن را در ميان گرفته . 16 - يا سادتى ألمن أبكى أسى ؟ ! و لمن * أبكى بجفنين من عينى قريحين ؟ ! 17 - أبكى على الحسن المسموم مضطلما ؟ ! * أم الحسين لقىّ بين الخميسين ؟ ! 18 - أبكى عليه خضيب الشيب من دمه * معفّر الخدّ محزوز الوريدين 19 - و زينب فى بنات الطّهر لاطمة * و الدمع فى خدّها قد خدّ خدّين 20 - تدعوه : يا واحدا قد كنت آمله * حتّى استبدّت به دونى يد البين 16 - سروران من ! بر كدامتان افسوس خورم و بر كدامتان با چشم خون‌چكان گريه كنم ؟ ! 17 - بر حسن مسموم مويه كنم كه مظلوم ماند ؟ يا بر حسين كه پيكر عريانش ميان دو لشكر به خاك افتاد . 18 - مىگريم بر آن‌كه محاسنش با خون خضاب گرفت ، صورتش را بر خاك نهاده رگهاى گردنش بريدند . 19 - و زينب كه در ميان دختران حسين لطمه بر صورت مىنواخت و اشك بر دو گونه‌اش شيار انداخته بود . 20 - فرياد مىزد : اى يگانه اميد زينب ! كه دست جدائى از كفم ربود . 21 - لا عشت بعدك ما إن عشت لا نعمت * روحي و لا طعمت طعم الكراعينى 22 - انظر إلىّ أخي قبل الفراق لقد * أذكا فراقك فى قلبى حريقين 23 - انظر إلى فاطم الصغرا أخي ترها * لليتم و السبى قد خصّت بذلّين 24 - إذا دنت منك ظلّ الرّجس يضربها * فتلتقى الضرب منها بالذّراعين 25 - و تستغيث و تدعو : عمّتا تلفت * روحي لرزئين في قلبي عظيمين 21 - بعد از تو روزگارم مباد ، و اگر زنده مانم روى خوش نبينم و نه خواب به چشمانم راه يابد . 22 - برادر جان ! قبل از جدائى سوى من بنگر ، به خدا سوگند كه فراقت دل مرا به آتش كشيد . 23 - بنگر به اين دخترت فاطمه كه با ذلّت يتيمى و اسيرى روبروست . 24 - هرگاه به پيكر پر خونت نزديك شود ، آن پليد شوم با تازيانه‌اش بزند و او بازو سپر سازد . 25 - پناه آورده و فرياد زند : " عمه جان ! جانم به خاطر اين دو مصيبت تباه شد . 26 - ضرب على الجسد البالى و فى كبدى * للثكل ضرب فما أقوى لضربين 27 - انظر عليّا أسيرا لا نصير له * قد قيّدوه على رغم بقيدين 28 - و ارحمتا يا أخى من بعد فقدك بل * و ارحمتا للأسيرين اليتيمين 29 - و السبط فى غمرات الموت مشتغل * ببسط كفّين أو تقبيض رجلين 30 - لا يستطيع جوابا للنّداء سوى * يومى بلحظين من تكسير جفنين 26 - ضرب تازيانه بر پيكر ناتوان و رنجورم ، و داغ پدر كه بر دل نشسته گرانبارتر و جانكاه‌تر . " 27 - به يگانه بازمانده‌ات على بنگر كه بىياور است و با دو زنجيرش به غل بسته‌اند . 28 - كيست كه بعد از تو به ما رحم كند ، كيست به اين دو اسير يتيم شفقت آرد .